یادمه با بابام بودم ...با پرونده ی دوران تحصیلات !!!!اولین باری که به خراب شده ی نمونه دولتییییییی!!!!پا گذاشتم هنوز یادمه....اولین کسی که دوس داشتم باهاش دوس بشم باران بود....اولین معلمی که اومد سر کلاسمون معلم ریاضی بود...اولین نمره ی ریاضی من هم از ده نمره۶/٢۵ بود.....وهزاز هزار اولین ها ....خوابگاهی بودن هم عالمی داره...شیطونک بازی هامون ...خراب کاری.. دعوا با هم اتاقی...
یادمه وقتی برقا می رفتن تا می تونستیم جیغ میزدیم....
چهار سال گذشت!!خیلیا رفتن ...بعضیا رفتن مدرسه ی قبلیشون بعضیا متاهل شدن...
بعضیا اخراج...
اما من بد بخت هیچکدوم از موارد بالا شامل حالم نشد که نشد...
امسال آخرین سالیه که دبیرستانی بودن رو تجربه می کنم..
غذاهای خوابگاه.....شنبه خورشت یکشنبه عدس پلو ...دوشنبه مرغ....و...و....و
امروز بزرگ تر از همیشه ام.....طی این چهار سال از مدیرمون بیشتر از همه چیزو همه کس وحشت داشتم و متنفر بودم ...با اون ابروهای به هم گره خوردش...
تلخی و شیرینی های زیادی داشت....اشتباه های زیادی کردم اما خداییش من خیلی هم بد نبودم....
راستش دلم نمی خواد تموم بشه....
: